فعالیت های پژوهشی تقریرات سال های گذشته سال 92-93 درس اصول استاد سیدمحمدجواد شبیری جلسه17- یکشنبه 10/ 9/ 92 (معنای متشابه با توجه به روایت و ظاهر آیه)
جلسه17- یکشنبه 10/ 9/ 92 (معنای متشابه با توجه به روایت و ظاهر آیه) PDF Print E-mail

باسمه تعالي

خارج اصول:                                                                      تاريخ 10/9/1392

معنای متشابه در آیه محکم و متشابه با توجه به روایت و ظاهر آیه

پرسش: حاج آقا یک سؤال راجع به بحث محکم و متشابه بود که بالأخره متشابه تعریفش چیست؟

پاسخ: متشابه یعنی آیاتی که معنایش روشن نیست، برای متعارف افراد مشتبه المعنی است. پرسش: وقتی مشتبه المعنی باشد چطور یک عده‌ای می‌آیند ومعنایی از آن ارائه می کنند و دیگران می‌پذیرند؟

پاسخ: توضیحش را دادم. به دلیل اینکه معنایش مشتبه است. از آیه‌ای که معنایش مشخص باشد نمی‌توانند این استفاده را کنند. آیه‌ای که مجمل باشد - مثلاً کلمات مقطعه - به دلیل اینکه معنای مشخص ندارند. اینها می‌گویند اشاره به مدت عمر دین حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلّم) است به حروف ابجد. به دلیل اینکه معنای آن مشخّص نیست از آن استفاده می کنند. پدیده‌های تکوینی را در نظر بگیرید. پدیده‌هایی که علّت مشخص ندارند؛ مثل زلزله ، زمینه‌ای برای شایعات در موردش فراهم است؛ مثلاً می‌گویند که یک گاوی هست و زمین روی شاخ گاو هست. او که تکان می‌خورد، زلزله ایجاد می‌شود و از این طور چیزها. در واقع جهل انسانها به معنای یک واژه، زمینه را برای ایجاد شایعات فراهم می‌کند.

پرسش: یک تعبیری مرحوم علامه طباطبائی دارند که می‌فرمایند که متشابه، وصفی است که بر آیه اطلاق می‌شود. آیه ظهوری دارد که این ظهور، معارض است با جای دیگری - در آیات محکمه- كه اظهر از آنست.

پاسخ: وجهی ندارد که ما متشابه را یک چنین معنایی بکنیم. هیچ وجهی ندارد این را بگوییم. این هم در واقع مشتبه المعنی است ولی از جهت مصداقی.

پرسش: آیات متشابه قرآن که فقط حروف مقطعه نیست. آن آیاتی که اثبات جبر می‌کند، مثلاً، چون ظهور داشته در معنای جبر بنی امیّه از آن سوء استفاده می کرده است.

پاسخ: مگر متشابه به این معنی وجود دارد؟! خدا رحمت کند علامه طباطبائی را. یک معنایی برای تأویل کرده اند، در ذیل این آیه با این بیان که تأویل این آیات، گاهی اوقات مثال است برای یک ممثلی كه ممثل واقعی این تأویل است و دلیلی هم اقامه نکرده اند که چرا این تأویل است؟ تأویل یک معنای مشخص دارد و آن معنا ربطی به اینها هم ندارد و اينكه به چه دلیل آیه‌ای که ظهوری داشته باشد و معارض باشد با ظهور اقوی، این را متشابه تعبیر کنیم؟ لغتاً؟! دلالتاً؟!، دلیلی اقامه نکرده اند. باید وجهی داشته باشد که متشابه را به این معنا بگیریم. آقای معرفت می‌گوید: آیات متشابه داریم و آیات مبهم. آیات متشابه با مبهم فرق دارد. متشابه معنایش اینست و مبهم اینست. و یک سری مطالبی می گوید و هیچ برهاني اقامه نمی‌کند. ادعا می‌کند و عبور مي كند. آقای معرفت خيلي واضح و روشن و پوست کنده صحبت می‌کند، ولی بی‌دلیل. دلیلی برایش اقامه نمی‌کند.

امّا به نظر ما متشابه ظاهراً همانی است که در بعضی روایات وارد شده: «مشتبه علی جاهله». با وجود اینکه قابل اخذ نیست و مجمل است، همین را بعضی‌ها برایش معنایی می‌کنند و عدّه ای دیگر می پذیرند. شما خیال نکنید که انسانها همه تابع قوانین عقلائی هستند. این همه مذاهب فاسده‌ای که ایجاد می‌شود و دنبال کسانی می‌روند، از همین مقوله است. در هند یک سری مذاهبی هست که آدم تعجب می‌کند؛ مانند کسانی که آلت رجولیت را می‌پرستند.

پرسش: ایشان [علامه طباطبائی در المیزان] می‌فرمایند: «وأنت إذا تتبعت البدع والأهواء والمذاهب الفاسدة التي انحرف فيها الفرق الاسلامية عن الحق القويم بعد زمن النبي صلى الله عليه وآله وسلم، سواء كان في المعارف أو في الاحكام وجدت أكثر مواردها من اتباع المتشابه والتأويل في الآيات بما لا يرتضيه الله سبحانه.

پاسخ: حالا چرا اسم آن را می‌گویید متشابه؟

پرسش: می‌فرمایند که: ففرقة تتمسك من القرآن بآيات للتجسيم.

پاسخ: خب حالا این آیات تجسیم چرا جزء متشابهات است؟ چون کسانی، از اینها معنای اشتباه می‌فهمند، اینها اسمش می‌شود متشابه! وجهش چیست؟!  آیا هر چه تأویل‌پذیر باشد می‌شود متشابه؟! به معنای غیر ظاهریش حمل کردن تأویل است دیگر، نه به معنای ظاهریش. تأویل یعنی از آن مسیر طبیعی‌اش خارج کردن به یک مسیر دیگر. مگر اینکه «اشتبه علی جاهله» را به این معنا بگیریم که هر چیزی که معنای واقعیش مجهول بر افراد است که در این صورت می‌توانیم آن را داخل در متشابه، معنا کنیم.

پاسخ: عالمش می‌شود «الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» و امثال آنها. «اشتبه علی جاهله» با این معنی از متشابه، یعنی آیاتی که افراد، مفاد واقعیش را نمی‌دانند. خب، اگر این باشد عیبی ندارد؛ یعنی آن آیه‌ای هم که ظاهر دارد و ظاهرش مراد نیست و مرادش چیزي غیر ظاهرش است و اگر آن معنای غیر ظاهرش را افراد می‌دانند و به قرینه آن مراد است، دیگر متشابه نیست. متشابه آن چیزی است که عرف متعارف، معنای واقعیش را نمی‌داند. اگر ظهور، قابليت اخذ ندارد، به دلیل اینکه قرینه‌ای وجود دارد که این ظهور مراد نیست، ولی مراد چیست، آن را می‌دانیم یا نمی دانیم، دیگر متشابه نیست.

پرسش: مثلاً آیاتی که اثبات ذنب برای انبیاء می‌کند اینها خب ظهور دارد و قابل اخذ است.

پاسخ: نه، قابل اخذ نیست. فرض اینست که قرینه داریم برای اینکه انبیاء «علیهم السلام» معصوم هستند بنابراین، این ظهورات قابل اخذ نیست.

پرسش: از قرینه از قرآن است یا از جای دیگر است؟

پاسخ: از جای دیگر است ولی از جای دیگر بودن قرینه، منافات با قابل اخذ نبودن ظهورات ندارد.

پرسش: پس معلوم می‌شود که متشابهات در قرآن هست دیگر.

پاسخ: حالا چه ارتباطی به بحث ما دارد؟

پرسش: ما باشیم و خود قرآن، خب این آیه متشابه است.

پاسخ: متشابه است؟! مگر متشابه به این معناست. آخر کی گفته متشابه به این معناست؟! «ما اشتبه علی جاهله» یعنی اینکه افراد، معنای واقعیش را نمی‌دانند، و این موارد که فرض اینست که معنای واقعیش معلوم است، ولو به قرینه خارجیه.

پرسش: معنای خارجیش معلوم است. بله ولی خب اگر ما باشیم و این ظاهر قرآن، اثبات جبر می‌کند.

پاسخ: اثبات کند.خب که چی؟

پرسش: پس این می‌شود متشابه.

پاسخ: چرا متشابه هست؟ دقت نکردید. به چه دلیل مطلق آن چیزی که ظاهرش مراد نباشد، متشابه است؟ باید وجهی ذکر شود.

پرسش: این هم تعریفی برای متشابه است.

پاسخ: تعریف را که خودمان که نمی‌توانیم بسازیم. تعریف باید چیزی باشد که با لغت بسازد. با غیر از لغت بسازد. ما نباید هر طور که می خواهیم تعریف کنیم؛ خود گویی و خود خندی به به! چه هنرمندی. این طور که نمی‌شود. خب بگذریم.

بسم الله الرحمن الرحیم

روایت علی بن رئاب عن محمد بن قیس را صحبت می‌کردیم. من موارد علی بن رئاب عن محمد بن قیس را مراجعه کردم. اوّلاً هیچ یک از این موارد را کسی از راویان مختصّ محمد بن قیس بجلی نقل نکرده بودند. يعني شخص دیگري نقل کرده بود. راویانی که از محمد بن قیس بجلی نقل می‌کنند سه راوی هستند؛ قاسم بن حمید، یوسف بن عقیل، عبید بن محمد بن قیس پسر محمد بن قیس. هیچ یک از این سه‌تا نبودند؛ یعنی این سه نفر روایتهایی که علی بن رئاب از محمد بن قیس دارد، را نقل نکرده بودند. خود همین که اساساً بین این دوتا راوی هیچ وجه مشترکی وجود نداشته باشد، خیلی نکته قابل توجهی است. و علی بن رئاب هم از محمد بن قیس در هیچ جایی قضایای امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نقل نکرده است، در حالی که حجم اصلی روایتهایی که مثلاً امثال عاصم بن حمید، یوسف بن عقیل،‌ عبید بن محمد، نقل می‌کنند - به خصوص عاصم که بیشتر روایتهای محمد بن قیس بجلی از طریق اوست - در مورد قضایای امیرالمؤمنین (علیه السلام) است؛ يا صریحاً به لفظ قضی امیرالمؤمنین (علیه السلام) است و یا متنش قضایای امیرالمؤمنین (علیه السلام) را گوشزد می‌کند. تصوّر می‌کنم این، باید شخص دیگری باشد والّا اگر بخواهد همان باشد که علی بن رئاب از محمد بن قیس قضایای امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نقل می کند، خیلی مستبعد به نظر می‌رسد و تیپ روایتیش هم اصلاً متفاوت است؛ یعنی روایتهایش را نگاه کنید، بیشتر روایتها تاریخی است. و روایتهای فقهی، خیلی نادر است. من همه روایتهایش را یادداشت کرده ام.

همه روایات علی بن رئاب عن محمد بن قیس، از ابی جعفر (علیه السلام) است:

«قال سأله عطاء ونحن بمكة» ؛ تفسیر قمی ج1 ص55 این اولی است.

سؤال عطاء دومی؛ ج1 الان متن را یادداشت نکرده ام: «قال : سأله عطاء و نحن بمكة، عن هاروت و ماروت». سؤال بعدی؛ ج1 ص323 که در معانی الاخبار هم وارد شده که همین روایت مورد بحث ماست؛ حیّ بن اخطب و آن داستان تاریخی.

مورد بعدی محاسن؛ ج1 ص65 حدیث 119: «قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلّم) لرجل من الانصار» این قطعه‌ای از یک روایت مفصّلی است که کاملش را در کافی؛ ج3 ص71 حدیث7 و در فقیه، امالی صدوق، تهذیب از این روایت نقل کردند که متنش اینست: «سمعت أبا جعفر عليه السلام يحدث الناس بمكة قال: صلى رسول الله صلى الله عليه وآله بأصحابه الفجر» بعد دو نفر آمدند و هر کدام سؤالاتی داشتند. روایت خیلی مفصّل است. روایت محاسن، تکه‌ای از این روایت است که سؤال از فضیلت حج و امثال اینها شده که همین، در کافی؛ ج4 ص480 حدیث6 وارد شده است.

تقریباً سه‌تا روایت از علی بن رئاب هست که جنبه فقهی دارد ؛ یکی «سألته عن جارية بين رجلين دبراها» دومی؛ کافی ج5 ص482 حدیث3 این یکی هست. یکی دیگر «الضيف إذا سرق لم يقطع» کافی ج7 ص228 حدیث4 در «علل» هم نقل شده. یکی دیگرش «لا يقاد مسلم بذمي في القتل». ولی بقیه چیزهایی که وجود دارد بقیه‌اش جنبه تاریخی دارد. «جاءت امراة من انصار رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم)» کافی ج5 ص565 حدیث52، «ملکان هبطا من السماء» علل ج2 ص465 حدیث13، یکی هم «كان لأم سلمة زوجة النبي صلى الله عليه وآله وسلم أمة فسرقت». نحوه سؤالات و مدل علائقی که این محمد بن قیس دارد متفاوت است. اینست که به نظر می‌رسد، او شخص دیگری غیر از محمد بن قیس بجلی باید باشد. تصور می‌کنم علی القاعده باید همان محمد بن قیس اسدی ابونصر باشد. این را هم عرض کنم: در مورد غیر آن سه نفر هم من یک جستجويی زدم؛ با تعبیر صریح قضاء غیر از عاصم و یوسف بن عقیل و عبید، ندیدم کسی قضاوت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را با تعبیر صریح قضاء نقل کرده باشد. لذا فکر می‌کنم اصلاً بعید نیست محمد بن قیس مشهورتر، همان اسدی بوده ولی در خصوص قضاوت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به دلیل کتاب مشهوری که محمد بن قیس داشته، اشتهاری پیدا کرده است. یک تعبیری در رجال شیخ در مورد محمد بن قیس بجلی هست كه می‌گوید محمد بن قیس صاحب مسائل الذی رواه عاصم بن حمید، کأنّ این، محمد بن قیس معروف نیست. و یک بیان هم اینست که می‌خواهد تقیید کند و انصرافی را که محمد بن قیس به غیر او دارد را نفی کند؛ عبارت رجال شیخ طوسی یک چنین لحنی دارد .

پرسش: در برنامه درایة‌النور اشکالاتی در این زمینه هست. در مورد محمد بن قیس ها همه جا مشترک زده اند. با این که این قرائن برای تمییز آنها هست. وعلی بن رئاب ها را مختلف زده اند.

پاسخ: نه محمد بن قیس جایی بوده که یوسف بن عقیل بوده. علی ای تقدیر اگر اشکال داشته باشد باید اصلاح  شود.

پرسش: علی بن رئاب‌ها را مختلف زده اند؟

پاسخ: خب این باید اصلاح بشود.

پرسش: آنکه معروف‌تر است چرا کم روایت است؟

پاسخ: معروفیتش به حدیث نیست. معروفیتش معروفیّت اجتماعی است؛ در جامعه معروف است. یعنی به عنوان رئیس است و نه به عنوان محدث. در تعبیراتش هم پیداست که یک شخصیت اجتماعی داشته و گاهی اوقات هم  جنبه حدیثی در آن بوده است. این را به شما بگویم. این قدر دنبال این جهت نروید. خارجاً تعبیرات مشترک خيلي زیاد است . خطای عقلائی این بحثها را بگذارید کنار. در واقعیت خارجی باید شما ببینید خارجاً‌ چقدر اینها وجود دارد. این همه تعبیرات مبهم وجود دارد. این طور نیست که شناختن این تعبیرات به این راحتی‌ها باشد. محمد بن مروان یک راوی ای هست، از روات امام باقر و امام صادق (علیهما السلام)، این قدر تشخیص مرادش سخت است که من خودم چندین بار به گذشتن ساده اکتفاء می‌کردم. در کتب رجالی اینکه این کیست؟ و مشترکاتش به چه کسی منصرف است؟ یک کلام هم وجود ندارد. کوهنوردها یک اصطلاحی دارند به نام حمله آخر؛ گاهی اوقات یک دفعه می‌خواهند حمله کنند برای فتح قله. من بارها این بحث محمد بن مروان را بررسي می‌کردم برای اینکه به آن برسم و نمی‌شد تا دو سه ماه قبل دیگر. دو ماهی خرد شدم در قضیه این قدر بالا و پایینش کردم، تا قضیه را فهميدم. خیلی خیلی بعضی‌هایش سخت است.  مطمئناً اگر امکانات نرم افزاری امروز نبود به هیچ وجه امکان نداشت که ما بتوانیم اینها را تشخیص بدهیم. با وجود امکانات فوق العاده‌ای که الان وجود دارد من دو ماه کار جدّی روی این گذاشتم تا بتوانم قضیه را بفهمم. یکی از همین‌ عنوانهای سخت، محمد بن قیس است. علتی هم که این شکلی در برنامه درایة النور در آمده اینست که من خودم شخصاً روی آن کار نکردم. در برنامه درایة النور چیزهایی که سخت بود معمولاً خودم کار می‌کردم و رفقا نتیجه آن کارها را اعمال می‌کردند. نرسیدم دیگر. محمد بن مروان خیلی سخت بود. و بدون معیار، محمد بن مروان شده. تشخیص اینها اصلاً راحت نیست. از بحثهایی که سالها سخت بوده ابوبصیر بوده. حالا در مورد ابوبصیر، صاحب رساله عدیمة النظیر انصافاً محکم بحث کرده، ولی این طور نیست که اینها بحثهای ساده‌ای باشد. حالا عقلاءً این غلط است، یا نیست، خیلی مهم نیست. خارجاً ما می‌بینیم این تعبیرات مبهم را مبهم گذاشته اند و متوجه نشده اند.

پرسش: این محمد بن مروان مشترک است؟ پاسخ: مشترک است، معلوم نیست کیست؟ احمد بن محمد که مثلاً عدة من اصحابنا از آن نقل می‌کنند بحث وحشتناکی است که خودم کار کردم شاید خیلی روی آن زحمت کشیدم آن هم با یکسری قرائنی، تازه آن را  هم با رمل و استطرلاب در آوردیم. یکسری هم مانده است.

یک تعبیری دیدم: «ثعلبة بن ميمون، عن محمد بن قيس الأسدي قال: قال أبو جعفر عليه السلام: انّ رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم زوّج منافقين» که در سرائر نقل شده، سرائر ج3 ص565. البته نمی‌خواهم بگویم که در روایتهای عاصم از محمد بن قیس روایت از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) نیست. هست ولی حجم اصلی روایتهای محمد بن قیسی که عاصم و یوسف بن عقیل و عبید و اینها نقل می‌کنند، همان بحث قضایای امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. و خیلی نادر است که به داستانهای زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) ناظر باشد. منظورم اینست که این محمد بن قیس از غیر از این سه نفر، محمد بن قیس اسدی است. بر خلاف فرمایش صاحب قاموس الرجال که می‌فرمایند: محمد بن قیس مطلق باید محمد بن قیس بجلی باشد و ما هم در این بحث این طوری می‌خواستیم بگوییم. ولی روی هم رفته به نظرم مشکل است و علی القاعده باید ما غیر از آن سه نفر بقیه موارد را به نحو مشترک تلقی کنیم. ولی البته می‌گویم مظنون است که مراد محمد بن قیس اسدی هست که وارد شده است. نکته‌ای را هم ضمیمه کنم . احتمال زیاد می‌دهم که نجاشی اینکه به محمد بن قیس اسدی نسبت کتاب قضایا امیرالمؤمنین (علیه السلام) داده، باید اشتباه کرده باشد. نجاشی طریقش کیست؟ أخبرنا محمد بن جعفر، قال: حدثنا أحمد بن محمد بن سعيد، قال: حدثنا جعفر بن محمد بن سعيد، قال : حدثنا نصر بن مزاحم، قال: حدثنا يحيى بن زكريا الحنفي، عن محمد بن قيس. خب عرض کنم خدمت شما این طریق، طریق غریبی است. من یحیی بن زکریای حنفی را هم جایی پیدا نکردم. حالا اگر در قضایای امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم روايت داشته، خیلی کتاب گمنامی بوده. این چیست؟ آیا تحریف است؟ تحریف نیست؟!

پرسش: حالا شاید راویان از محمد بن قیس بجلی بیش از سه نفر هم بوده. نمی‌شود بگوییم؟ می‌شود بگوییم این کتاب را سه نفر نقل کرده؟

***پاسخ: نه نکته بحث را توجه بفرمایید. بحث اینست که کتابی که وجود دارد قضایا امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. وقتی خارجاً نگاه می‌کنیم می‌بینیم هیچ کسی غیر از این سه نفر قضایای امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نقل نکرده. پرسش: از کتابهای دیگر ... پاسخ: کتابهای دیگر بجلی نمی‌دانم ابن ابی عمیر دارد و ناقلش است. مثلاً ابن ابی عمیر عن محمد بن قیس داریم تک و توک در موارد ولی آن کتابی که معروف هست محمد بن قیس او ... پرسش: نه می‌خواهم بگویم علی بن رئاب شاید یک کتاب دیگری از محمد بن قیس ... پاسخ: بحث اینست که چرا فقط آن کتاب، چرا قضایای دیگر نقل نکردند ؟ تصادفاً؟! یعنی چه شکلی است؟! بحث سر اینست برای چه؟ چرا نرفته سراغش؟ پرسش: خب یک برهه خاصی شاگردش بوده ... پاسخ: نه اینها همه احتمالاتی است که باعث می‌شود که ما یقین نکنیم ولی همه احتمالات، احتمالات غریبی است. تیپ روایيشان با هم تفاوت دارد. این مظنون اینست که اینها یکی نیستند ... مثلاً مثنی الحناط. چند نفر به نام مثنای حناط هست. مثنی بن ولید، مثنی بن عبد السلام اینها حناط هستند. شما مراجعه کنید خیلی روایتهایشان مشابه هستند. روایت را فلان راوی نقل کرده و همین روایت را راوی دیگر نقل کرده آن طبیعی است. یعنی به طبع اولی اگر مثنی الحناط ...

***من فکر می‌کنم استظهار اینکه مراد، محمد بن قیس بجلی باشد کاملاً‌ اشتباه است و اصلاً درست نیست و هیچ وجه قابل توجهی برای این استظهار وجود ندارد. اگر کسی استظهار کند که محمد بن قیس اسدی است خیلی بی‌ربط نگفته ولی شاید روش طبیعی اینست که ما آن را به هر حال مشترک در نظر بگیریم.

اما آیه دیگری كه برای اختصاص علم کتاب به ائمه معصومین (علیهم السلام) می‌شود به آن تمسک کرد و قبلاً هم به آن اشاره کردم این آیه است: «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما يَجْحَدُ بآياتِنا إِلاَّ الظّالِمُونَ» (العنكبوت, 49) است. این را  هم قبلاً اشاره کردیم که اگر هم بتوان به این آیه تمسک کرد، باید عمده‌ تمسکش براساس روایات باشد، به همین جهت است که بحث را بیشتر در روایات عمدتاً دنبال می‌کنیم. اما در روایات؛ شهید صدر اشاره می‌فرمایند: روایاتی وجود دارد که به آنها تمسک شده براینکه غیر معصومین (علیهم السلام) حق ندارند از ظواهر کتاب استفاده کنند.

ایشان می‌فرمایند: ما سه دسته روایات داریم؛ یک دسته،‌ روایاتی است که گفته اند فقط ائمه (علیهم السلام) قرآن را می‌فهمند و غیر ائمه (علیهم السلام) باید تفسیر قرآن را از آنها اخذ کنند.

دسته دوم آنهایی است که می‌گویند بدون مراجعه به معصومین (علیهم السلام) حق تفسیر ندارند و استقلال، در فهم قرآن صحیح نیست. و دسته سوم روایاتی است که درآن از تفسیر قرآن به رأی نهی شده است.

در مورد طائفه اولی که گفته اند که «لا یفهمه الا الائمة». ایشان می گویند: این طائفه از جهت دلالت، تام است. اینکه گفته اند فقط ائمه معصومین (علیهم السلام) قرآن را می‌فهمند، معنایش اینست که ظواهر قرآن برای افراد دیگر حجّت نیست و اعمال قواعد عرفیه برای استخراج معانی از قرآن توسّط غیر معصومین(علیهم السلام) صحیح نیست و راه استنباط عرفی مسدود است. ایشان در ادامه می‌گویند: این روایات از جهت سندی تام نیست. علاوه بر این، دو نکته دیگر ضمیمه می کنند؛ یک نکته اینست که ایشان می‌گویند که روات این دسته روایات یک جهت مشترکی دارند که همه اینها می‌خواهند مردم را از ظاهر شرع دور کنند و به اصطلاح باطن‌گرا هستند.

پرسش: غالی‌اند.

پاسخ: حالا لفظ غالی را به کار نبرید به هر حال یک سری امور باطنیه که از ظاهر شریعت دور است را ادّعا می‌کنند و این خودش کأنّ می‌تواند جزء قرائن مجعولیت این روایات باشد. بعد ایشان نمونه‌هایی را ذکر می‌کنند؛ می‌گویند: سعد بن طریف، یکی از راویان این روایات است و نقل می‌کند که إنّ الفحشاء رجل، منکر رجلٌ. ويا اینکه نماز حرف می‌زند و نجاشی در موردش گفته حدیثه یعرف و ینکر.

یکی دیگر جابر بن یزید است. جابر بن یزید می‌گوید: «دخلت على الإمام الباقر عليه السلام و أنا شاب فأعطاني كتابا للحفظ عندي، وكتاب آخر لحديث الناس به، ويقول أيضا انّ الإمام حدثني بسبعين ألف حديث ولم يأذن لي بأن أحدّث به فأذهب إلى حفيرة وأحدّثها به» این عبارت را دارد.

ایشان در مورد جابر می‌گوید: به نظر می‌رسد که ظن قوی حاصل می‌شود که اصلاً این شخص، کسی بوده كه می‌خواسته تمام معارف در خودش خلاصه کند و بگوید کس دیگری چیزی نمی‌داند. فقط من هستم که معارف را در اختیار دارم. این تیپ افراد، كساني هستند که اسلام را یک مسئله عجیب و غریبی مي دانند كه در اختیار عموم مردم نیست و فقط یک عده خاص اصحاب سرّ، آنها را در دست دارند. این را اگر ضمیمه کنیم به شهادت اکابر سلف صالح که گفته اند اینها آدمهای ضعیفی بوده اند، مطلب تکمیل می شود.

ایشان می گویند: «فبحساب الاحتمالات يحصل الظنّ القوي بكذب هذه الروايات، وكونها من إيحاءات هذا الذوق الَّذي كان اتجاها عامّا في جماعة من غير سلفنا الصالح من أمثال زرارة، ومحمد بن مسلم من فقهاء ظاهر الشريعة الذين أخذنا عنهم أحكامنا، وذاك الاتجاه هو مسلك تعقيد المطالب، وتأويل القضايا الدينيّة بما لا يناسب ذوق أولئك السلف الصالح». بعد یک قرائن دیگری هم مطرح می‌کند که در موردش صحبت می‌کنیم. در اینجا من فقط تیتر مباحثی که باید طرح کنم را عرض می کنم و بعداً در مورد نکته دوم صحبت می‌کنم.

حالا نسبت به همین مقداری که تا اینجا گفتم نکاتی را باید عرض کنم؛

نکته اوّل: آیا واقعاً ایشان می‌گوید این روایات دلالتش بر عدم حجیت ظواهر کتاب، تام است. آیا این دلالتش همین طور است یا نیست؟

نکته دوم: این نکاتی که ایشان برای مجعولیت آورده است، اصل تقریب استدلال به طور کلی به چه شکل است؟ اینکه ایشان می‌گوید به حساب احتمالات، ظن قوی حاصل می‌شود، به چه شکل است؟ آیا این مطلب. قانون کلی است که آقای صدر می‌خواهد آن قانون را در اینجا تطبیق کند؟ آیا تطبیق آن قانون بر ما نحن فیه درست است یا نه؟ اینها هم بحث کبروی دارد و هم بحث صغروی، که باید بررسی کنیم.

در مورد رواتی هم که ایشان این طور اظهار نظرهایی کرده اند، در موردشان باید صحبت کنیم و ببینیم آیا این مطلبی که ایشان فرمودند همین طور است یا به گونه ای دیگر است؟

این نکته را ضمیمه کنم: آقای حائری این قسمت را روشن‌تر بحث کرده است. ایشان روایاتی را هم آورده است. من محور بحث را روی تقریرات آقای سید کاظم حائری از کلام آقای صدر قرار می‌دهم. توضیحات بعضی از روایاتی که ایشان آورده، در متن هست و بعضی هم در حاشیه. ما مطلب را براساس تقریرات آقای حائری دنبال می‌کنیم. البتّه همین مطلب در تقریرات آقای هاشمی هم هست، ولی به این بسطی که در تقریرات آقای حائری هست، نیست. تقریرات آقای حائری روان‌تر و روشن‌تر است، امّا خلاصه‌تر نیست. تقریرات آقای هاشمی خلاصه‌تر است. امتیازی که تقریرات آقای هاشمی دارد اینست که مال دوره متأخرتر است و احیاناً مطالب تازه‌ای دارد که در تقریرات حائری نیست. ولی آقای حائری سعی کرده نکات قابل استفاده‌ای از آن تقریرات که به نظرش جالب بوده، را هم نقل و احیاناً نقد کند و اینست که یک مقداری از تقریرات آقای حائری، نقل نکات جدید دوره جدید درس آقای صدر است. مجموعاً از تقریرات آقای حائری بهتر می‌شود مطالب آقای صدر را استفاده کرد. در مورد تقریرات عبدالساتر، این را بگویم: خدمت آقای حائری بودیم ایشان می‌خواستند امتیاز تقریرات خودشان بر تقریرات آقای هاشمی را ذکر کنند. می‌گفتند: تقریرات آقای هاشمی خیلی جاهایش اشکال دارد بعد می‌گفتند که تقریرات آقای شیخ عبدالساتر خیلی جاها مطلب به نحو دیگری است. بر این اساس ایشان می‌گفت: تقریرات من بهتر است.

من فکر می‌کنم تقریرات آقا شیخ عبدالساتر پیاده شده درس است و به خاطر همین، در بعضی جاها اصیل‌تر است، گر چه خیلی تناقض دارد. زیرا، یک مطلب را استاد، امروز گفته و فردا از این مطلب برگشته و ایشان متوجه این نکته که این مطلب، برگشت از مطلب دیروز است نشده و ادامه داده است. روی هم رفته یک تقریرات مشوشی است؛ نظم و انسجام پیدا نکرده، خیلی خسته کننده و حجیم است، ولی به هر حال قابل استفاده است، به دلیل اینکه به نظرم دست نخورده‌تر است، البته غیر از قسمت تعادل و تراجیح و امثال اینها. ایشان قلمش روان نیست، به یک معنی روزنامه‌ای است و قلم روزنامه‌ای و تکراری، روان نیست. یعنی قلمی که آدم از صدر مطلب یک طور مطلب را استفاده مي كند و ذیل مطلب یک طور ديگر. این روانی مطلب نیست. درسهای استاد را که پیاده می شود و ویرایشهای بدوی شده است به این صورت است که استاد امروز ممکن است یک مطلبی را بگوید و فردا مطلب را پخته‌تر کند و یک قید و قیود بگذارد و تقریب را عوض کند. مجموعاً به هر حال در جاهایی که آدم گیر می‌کند احساس می‌کند که مطلب در این موارد، درست منتقل نشده است؛ در این طور موارد مراجعه به نوشته شیخ عبد الساتر، برای به دست آوردن اینکه مطلب چه بوده که در  تقریرات دیگر به این شکل انتقال یافته، مفید است. البته منهای تعادل و تراجیح که آنها اصلاً از روی همین تقریرات یک جلد است. کل حجم قسمت آخر را برای اینکه تکمیل کند از چکیده سایر تقریرات نوشته است. ولی آن قسمتهایی که خودش نوشته، به نظر می آید که پیاده شده درس است.

پرسش: سه تا تقریر را باید با هم دید؟

پاسخ: نه، من خودم به تقریرات آقای شیخ عبدالساتر مراجعه نمی‌کنم. یعنی چند بار مراجعه کرده ام. خسته‌ام کرده، فقط در بعضی جاها که گیر می‌کنم، به آن رجوع مي كنم.

عملاً مجموع تقریرات آقای حائری و آقای هاشمی به نظر می‌رسد مطلب را منتقل كند.

«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين»

 

Add comment


Security code
Refresh

منوی اصلی


ورود طلاب



 

آزمون ورودی مراکز تخصصی فقهی حوزه علمیه

امورطلاب و اساتید

O  امور خوابگاه مدرسه

O  امور رفاهی طلاب

O  امور رفاهی اساتید

O  تسهیلات ورزشی

O  اردوی زیارتی پژوهشی مشهد مقدس

O  امور پرورشی

O  اطلاعیه‌ها

O  ارتباط با مسوولین

معاونت آموزش

O  قوانین و مقررات آموزشی:  سطح خارج

O  معرفی اساتید:  سطح خارج

O  برنامه امتحانات:  سطح خارج

O  اطلاعیه‌های آموزشی:  سطح خارج

O  ارتباط با مسوول آمورش:  سطح خارج

O  پرسش و مباحثات علمی

O  نمونه سوالات دروس سطح

O  آیین نامه تقریرات و پژوهش های خارج

Hosting: Ilimitada Hosting Chile VPS